از دیدگاه شعرا, مولودی، مدایح و مراثی

اشعار شهادت امام باقر (ع) – فصل بهار آمد و عالم معطر است

فصل بهار آمد و عالم معطر است
بوى نسیم صبح بسى روح پرور است

گویا ز خلد مى ‏وزد این باد مشکبیز
کاین سان دماغ ابر ز بوى خوش‏تر است

هم این زمین مرده شده احیا ز فیض او
هم این جهان پیر، جوان بار دیگر است

چندان نموده عقد عقد جواهر نثار یار
کز فیض او فضاى زمین، پر ز گوهر است

گستره است فرش ز مرد به صحن باغ
دهقان باغ را ندانم چه بر سر است

در بزم بلبل آمد گل، باز بى نقاب
اما به سوز حسن رخش طرفه چادر است

نرگس گشوده چشم تماشا به روى گل
سوسن به صد زبان، پى مدحش ثناگر است

بنگرد مى به شاخه نیلوفر از شعف
در پیچ و خم، چو زلف عروسان دلبر است

ریحان تو گویى آمده از خطّه خطا
مجموع بار او همه از مشک اسفر است

در پاى قصر گل زده خوش خیمه نسترن
گویا طلب نموده چه درویش بر در است

از صوت سار و صلصل و بلبل، به گلستان
چشم حسود کور و همى گوش او کر است

با صد نوا به شاخ گل ارغوان، هزار
طوطى به نعمه بر سر شاخ صنوبر است

من هم زبان گشوده به مدح شهنشهى
کو بر علم حجله موجود، بائر است

نور خدا، امام هدى، باقرالعلوم
هادى دین و وارث علم پیمبر است

بابش على و جد کبارش بود حسین
زین العابد را پسر و باب جعفر است

کى عقل مى‏ رسد به در قصر قدر او
جایى که عشق، مات رخ آن فلک فر اشت

در جاه و رتبه صد چو سلیمان، به عّز و جاه
در زیر بال طایرى از کویش اندر است

هم لطف اوست مونس یونس، به بطن حوت
هم در طریق، هادى خضر و سکندر است

نعلین مصطفى است به پایش که عروج
کو قصر جاه و رتبه ‏اش از عرش برتر است

دراعه و قار على هم بر دوش اوست
به تارکش ز نور حسینى هم افسر است

در پیش حر جود و سخایش کجا و کى
بحر محیط قلزم و عمان برابر است

مفتاح قفل گنج سعادت، به دست ست
بر پا از او بناى شفاعت، به محشر است

کى با شهان، گداى درش را مثل زنم
چون بر در گداى درش، صد چو قیصر است

مى ‏خواست تا هشام، حقیرش کند ز کین
با علم آنکه حجت خلاق اکبر است

وقتى طلب نمود به بزم خود آن لعین
کو ایستاده با همه اعیان برابر است

تیر و کمان، بهانه خود ساخت آن شقى
با آن عناها که به قلبش مخمر است

گفتا کمان کشى نبود کار هر کسى
چون کار آزموده یلان دلاور است

شاها تو چون به علم کما ندار اکملى
اکنون کمان و تیر در این بزم حاضر است

باید کمان کشى بنشان تا که بنگرم
فضل و هنر، به شان که امروز در خور است

تیر تو چون ز تیر قضا مى‏ برد گرو
چشمم به چوب و تیر تو شایق چه منظر است

مولاى دین، ز خصم دنى، عذر خواست لیک
راضى نشد ز بغض که جانش در آذر است

آنکه فکند تیر پس آن شاه بر نشان
با آنکه تیر از پى حکمش چه چاکر است

با سوزن قضا، به دل خال آن چنان
پیوسته دوخت تیر، که دور از تصور است

نه جوب تیر، دوخت به بالاى یکدیگر
آنسان که ذهن و عقل، ز ادراک قاصر است

هر کس که دید گفت تعالى از این هنر
این دست، دست قدرت خلاق اکبر است

دست ولى خالق کون و مکان بود
تیر این چنین، به راست ى از دست داور است

اما به حیرتم ز چه آن شه به کربلا
مغلوب کوفیان شریر ستمگر است

همراه باب خویش برندش به شهر شام
بر چشم شامیان، چو اسیران مضطر است

با آنکه خود مروج دین خدا بود
با آنکه نور دیده زهراى اطهر است

گاهى به شهر کوفه و گاهى به شهر شام
گه در خرابه، گاه به زندان بى در است

گاهى ز ابتلاى پدر، مى‏ زند به سر
گه فکر دستگیرى آل پیمبر است

فائز ز سوز ماتم او دم مزن دگر
کز آه آتشین تو عالم در آذر است

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


سه × 4 =