از دیدگاه شعرا, مولودی، مدایح و مراثی

شهادت امام باقر (ع) – باران غریبی می کند در پشت پلکم

باران غریبی می کند در پشت پلکم
باید ببارد تا دلم آرام گیرد

شاعر قلم در دست می گیرد که شاید
از طبعِ باران قطره ای الهام گیرد

پس می نویسد عشق را با اشک هایش
این گریه او را می کشاند تا مدینه

پر می زند با شعر خود تا اوج غربت
ناگاه بغضی می نشیند کنج سینه

آرام و تنها… کنج قبرستانِ تاریک
با ذکر باقر کربلا احساس می شد

شلّاق… سیلی… آبله… تشنه… سه ساله
حتّی قلم در واژه ها حسّاس می شد

آقای من، با علم خود اعجاز کن باز
حرفی بزن از رازهای آسمانی

تفسیر کن قرآنِ بر بالای نی را
روضه بخوان از یاس های ارغوانی

از حلقه ی رنگین کمانِ چشم هایت
تیری رها کن چشم ها را خیره تر کن

نیرنگ دشمن… سکّه های کفر قیصر
با علم خود آن حیله ها را بی اثر کن

وقتی سلامی از نبی آورد جابر
در خاطراتش ناگهان ادغام می شد

هر چند نابینا ولی حس کرد او را
بوی رسول الله استشمام می شد

تو گفته بودی در منا روضه بخوانند
تاکربلا در کربلا پنهان نماند

پس عشق را تفسیر کردی با عروجت
تا شیعه در تکلیف خود حیران نماند

یک بار دیگر روضه می خوانیم آنجا
در ساعتی که مرد باران باز گردد

پس وعده ی ما روز باران… شهر خورشید
وقتی قیام مرد دین آغاز گردد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


× یک = 6