امامت و رهبری، حاکمان زمان

عداوت هشام بن عبدالملک با امام باقر

در یکی از برخوردهایی که میان زید بن علی – برادر امام باقر (ع) – با هشام بن عبدالملک رخ داد، هشام از موضع کبر و غرور گفت: برادرت بقره چه کرد؟!
زید بن علی به او پاسخ داد: بد گونهای با رسول خدا (ص) مخالفت کردی، زیرا لقب باقر لقبی است که پیامبر اکرم (ص) برای برادرم – محمد بن علی – انتخاب کرده
[صفحه ۱۹۱]
است، ولی تو وی را (بقره) مینامی! بیتردید تو در قیامت هم با پیامبر اختلاف خواهی داشت، او به بهشت وارد میشود و تو در آتش! [۳۵۴].
شاید در یکی از نخستین برخوردهای هشام با امام باقر (ع) بود که وی در صدد برآمد تا امام را به وسیلهی طرح سوال به بنبست بکشاند، و از این طریق، مقام علمی آن حضرت را مخدوش ساخته و آتش کینه و حسد خود را قدری فرو نشاند.
هشام برای مراسم حج به مکه آمده بود، و در حالی که بر دست خدمتکارش – سالم – تکیه داشت، وارد مسجدالحرام شد.
سالم که قبلا امام باقر (ع) را دیده بود و میشناخت و نیز میدانست که هشام نسبت به آن حضرت حساسیت و عناد دارد، با دیدن امام باقر (ع) رو به هشام کرد و گفت: آن شخص محمد بن علی است.
هشام پرسید: این همان شخصی است که مردم عراق شیفتهی اویند و از او خط میگیرند؟
سالم گفت: آری این شخص هموست.
هشام گفت: پس هم اکنون نزد او برو و بگو هشام بن عبدالملک، پیشوای مومنان! میپرسد: هنگامی که مردم در روز قیامت محشور میشوند و گرد میآیند، چه میخورند و میآشامند تا کار حسابرسی آنان تمام شود؟
سالم نزد امام آمد و سوالش را مطرح کرد. امام در پاسخ او فرمود: در آن روز زمین چون قرص پاکیزهای است و آبها در آن جاری است و مردم از آن میخورند و میآشامند.
سالم نزد هشام بازگشت و سخن امام را بازگو کرد.
هشام با شنیدن این پاسخ، گویی راهی تازه برای غلبه بر امام یافته باشد لذا گفت: اکنون باز گرد و بپرس: آیا دشواریها و مشکلات روز قیامت مجال خواهد داد که کسی به خوردن و آشامیدن بپردازد!
امام باقر (ع) در پاسخ او فرمود: مشکلات قیامت باعث نمیشود انسانها از آب و غذای خود غافل شوند؛ چه مشکلات اهل دوزخ به مراتب بیشتر از درد و رنج مردم
[صفحه ۱۹۲]
در صحنهی محشر است، ولی با این حال، دوزخیان از آب و غذا بینیاز نیستند و درد و رنج آتش و شکنجههای جهنم باعث نمیشود که رنج گرسنگی و تشنگی را فراموش کنند، و بدین جهت خداوند در قرآن بیان کرده است که دوزخیان به اهل بهشت التماس میکنند و میگویند: «افیضوا علینا من الماء او مما رزقکم الله» [۳۵۵] یعنی؛ از آبها یا آنچه خدا به شما روزی کرده است، مقداری هم به ما ببخشید.
هشام با شنیدن این پاسخ دیگر ساکت شد و نتوانست هدفش را دنبال کند [۳۵۶].
ریشههای عداوت
آنچه در زندگی امام باقر (ع) و نیز سایر ائمه شایان توجه میباشد، این است که چه ویژگیهایی در شخصیت و منش آنان وجود داشته، که معمولا حکومتهای جور متعرض ایشان میشدهاند؛ زیرا اگر ائمه اهل دخالت در مسایل سیاسی و اجتماعی نبودند و به استناد لزوم تقیه، از امر به معروف و نهی از منکر و نشر معارف دینی دوری میگزیدند، بیشک زمینهای برای مخالفت و کینهی حاکمان جور علیه ایشان پدید نمیآمد.
بنابراین، باید ریشههای این رویارویی را در شخصیت ممتاز و محوریت اجتماعی و بینشهای سیاسی آنان جست؛ زیرا این عوامل، هنگامی که دست به دست یکدیگر دهند، موجب احساس خطر حاکمان میشود. شخصیت ممتاز علمی و اجتماعی، تا زمانی که فاقد بینش خاص سیاسی باشد و نسبت به حکومت جور نقدی نداشته باشد، مورد تعرض واقع نمیشود، و در صورتی که شخص منتقد سیاسی باشد ولی در جامعه کسی به آرای وی اهمیت ندهد، یا حکومت او را به خود وا مینهد و یا به راحتی وی را سر به نیست میکند، ولی تاریخ مینماید که خلفا با ائمهی معصومین هیچ یک از این دو شیوه را نپیمودهاند، نه ایشان را به حال خود واگذاشتهاند و نه توانستهاند به راحتی ایشان را از میان بردارند، بلکه هماره مترصد از میان بردن آنان بودهاند و برای عملی ساختن اندیشهی خود مدتها به
[صفحه ۱۹۳]
تدبیر و حیله و نقشهکشی میپرداختهاند!
به هر حال، گواه آنچه آوردیم خطبهای است که امام باقر (ع) در مکه برای مسلمانان ایراد کرده است.
امام صادق (ع) میفرماید:
در یکی از سالها که هشام بن عبدالملک برای انجام مراسم حج به مکه آمده بود، امام باقر (ع) نیز در مکه حضور داشت.
در آن سفر امام باقر (ع) برای مردم سخنرانی کرد و از جمله سخنان آن حضرت چنین بود:
سپاس مخصوص خداوندی است که محمد (ص) را به پیامبری مبعوث کرد و ما – خاندان نبوت – را به وسیلهی او کرامت بخشید. ما برگزیدگان خدا بر خلق اوییم و انتخاب شده از میان بندگان وی هستیم و ما خلفای الهی میباشیم. پس آن کس که از ما پیروی کند، سعادتمند است و کسی که ما را دشمن بدارد و با ما مخالفت کند، شقی و نگونبخت خواهد بود.
این سخنان به هشام گزارش شد و زمینهی خشم شدید او را فراهم آورد، اما در چنان شرایطی صلاح ندید که متعرض امام باقر (ع) شود. زمانی که به دمشق بازگشت و ما هم به مدینه بازگشتیم، به وسیلهی نامه از کارگزار خویش در مدینه خواست تا من و پدرم (محمد بن علی علیه السلام) را به دمشق بفرستد.
زمانی که وارد دمشق شدیم هشام تا سه روز اجازه نمیداد که نزد او برویم. تا این که سرانجام، روز چهارم به ما اجازهی ورود داد. وقتی که ما در آستانهی ورود قرار داشتیم، هشام – که نفرین خدا بر او باد – به اطرافیانش دستور داده بود تا پس از او، هر یک به امام باقر (ع) ناسزا بگویند و وی را سرزنش کنند!
امام باقر (ع) وارد محفل هشام شد، و بدون این که توجه خاصی به هشام داشته باشد و احترام ویژهای برای او قایل شود، در جملهای عام که شامل همهی اهل مجلس میشد گفت: السلام علیکم، سپس بدون اجازه خواست از هشام، در مکان مناسب بر زمین نشست.
هشام به شدت خشمگین مینمود؛ زیرا اولا به شخص او سلام ویژهای که به خلفا داده میشد، داده نشد، و ثانیا امام باقر (ع) برای نشستن از او اجازه نخواست!
[صفحه ۱۹۴]
هشام گفت: ای محمد بن علی! همواره یک نفر از شما خاندان، وحدت مسلمانان را شکسته و میشکند و مردم را به سوی خود فرا میخواند و از روی سفاهت و جهل، گمان دارد که امام است.
هشام شروع به سرزنش کرد و چون او ساکت شد، یکایک مجلسیان او، سخنان توهینآمیز و نیش آلود او را پی گرفتند. چون سخنانشان پایان یافت، امام باقر از مکانی که نشسته بود برخاست و ایستاده چنین سخن گفت: ای مردم به کدامین سو میروید! و شما را به کجا میبرند! خداوند نسل پیشین شما را به وسیلهی ما خاندان هدایت کرد و نسلهای آیندهی شما نیز باید به وسیلهی ما راه یابند. اگر شما پادشاهی زودگذر دنیا را دارید، ما در آینده فرمانروایی خواهیم داشت. پس از فرمانروایی ما، هیچ حاکمیتی و پادشاهی نیست؛ زیرا ما اهل فرجامیم و خداوند فرموده است: «والعاقبه للمتقین».
سخن که بدین جا انجامید، هشام دستور داد تا پدرم امام باقر را به زندان ببرند و محبوس سازند. اما امام در زندان ساکت نبود و زندانیان را مورد انذار و بیدار باش قرار داده، مطالب بایسته را با ایشان در میان میگذاشت، به گونهای که همگان به او دلبسته شدند.
زندانبان از این جریان بر آشفت و وقایع را به هشام گزارش کرد.
هشام دستور داد تا امام را از زندان رها سازند و نزد او بفرستند.
امام صادق (ع) میفرماید: در این ماجرا من همراه پدرم وارد دربار هشام شدیم، او بر تخت نشسته بود و درباریان و ارتشیانش با سلاح ایستاده بودند.
تابلو هدف را در برابر جمع نصب کرده و بزرگان قوم مشغول هدف گیری و تیراندازی بودند.
با ورود ما به آن جمع – در حالی که پدرم جلوتر حرکت میکرد و من پشت سر وی بودم – نگاه هشام به پدرم افتاد و گفت: ای محمد! تو هم با بزرگان قوم من وارد مسابقه شو و تیراندازی کن.
امام باقر فرمود: من دیگر سنم از این کارها گذشته است، اگر صلاح بدانی من معاف باشم.
هشام گفت: به حق کسی که ما را با دینش عزت بخشید و محمد (ص) را مبعوث
[صفحه ۱۹۵]
کرد تو را معاف نخواهم داشت. سپس به یکی از بزرگان بنیامیه اشاره کرد تا کمانش را به پدرم بدهد.
پدرم کمان را گرفت. تیری در چلهی کمان نهاد و نشانه گرفت و رها کرد، تیر در نقطهی وسط هدف نشست، پدرم تیر دوم را نشانه گرفت، تیر دوم در وسط تیر اول فرود آمد و همین طور تا نه تیر…!
هشام بشدت مضطرب شده بود و قرار نداشت و نمیتوانست خویشتنداری کند. تا این که گفت: ای ابوجعفر! تو میگفتی که سنت از این کارها گذشته! در حالی که تو قهرمان تیراندازان عرب و عجم هستی.
این سخن را گفت، ولی به سرعت از گفتهی خویش پشیمان شد.
هشام سعی داشت که خود را به عواقب ریختن خون پدرم گرفتار نسازد؛ (زیرا دریافته بود که کشتن اهل بیت بهای سنگینی برای حکومتها داشته است).
هشام به زمین خیره شده بود در حالی که من و پدرم در مقابلش ایستاده بودیم. ایستادن ما به طول انجامید و پدرم خشمگین شد، هشام از نگاههای غضب آلود پدرم به آسمان، شدت خشم او را دریافت و گفت: ای محمد! نزدیکتر بیا…
پدرم به طرف تخت او رفت، من هم همراه پدرم بودم.
هشام از جای برخاست و با پدرم معانقه کرد و او را در سمت راست خود جا داد. سپس با من معانقه کرد و من هم سمت راست پدرم نشستم.
هشام با تمام توجه مشغول گفتگو با پدرم شد و گفت: ای محمد! قریش هماره بر عرب و عجم پیشوایی خواهد داشت، تا زمانی که چون تویی در میان قریش باشد.
براستی چه نیک تیر میاندازی.
چه مدت تمرین کردهای تا چنین مهارتی به دست آوردهای؟
پدرم گفت: میدانی که مردم مدینه در کار تیراندازی دستی دارند. من هم در دورهی جوانی گاهی تیراندازی داشتهام، اما مدتها است که ترک کردهام. و از آن پس، این نخستین بار بود که در حضور تو تیر انداختم.
هشام گفت: هرگز مانند کار تو را از کسی ندیده بودم و گمان نمیکنم روی زمین کسی بتواند این گونه تیراندازی کند. آیا جعفر هم میتواند همین گونه هدف بگیرد؟
امام باقر (ع) فرمود: ما کمالها و حقایق دین را به ارث میبریم، همان دین کاملی
[صفحه ۱۹۶]
که خداوند دربارهی آن فرموده است:
«الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا» [۳۵۷].
امروز دینتان را کامل کردم و نعمت را بر شما تمام ساختم و اسلام را به عنوان دین برایتان رضا دادم. و زمین هیچگاه خالی از انسان کامل نخواهد بود.
هشام با شنیدن این سخنان، چهرهاش سرخ و حالش دگرگون شد و سوالها و اشکالهای متعددی را مطرح کرد و امام هم به هر یک پاسخ داد…
این جریان ظاهرا خاتمه یافت و امام باقر (ع) همراه با فرزندش جعفر بن محمد عازم بازگشت به مدینه شدند، اما کینه و عدوات هشام تازه شعلهور شده بود! از این رو، مامورانی را پیش از امام به روستاها و منازل میان راه فرستاد و به مردم دستور داد تا از فروختن خوراکی به امام باقر و همراهیان او خودداری کنند و به ایشان جا و پناه ندهند [۳۵۸].
برگرفته از کتاب امام باقر علیه السلام جلوه امامت در افق دانش نوشته آقای احمد ترابی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


5 + = هشت