احادیث و سخنان, گسترش و ترویج علوم

مناظره امام باقر (ع) با اسقف اعظم مسیحیان

مناظره امام باقر (ع) با اسقف اعظم مسیحیان
“هشام بن عبدالملک ” خلیفه اموی،مدتی امام محمد باقر (ع) را از مدینه به شام تبعید کرد. اما چون دستاویز مهمی برای جسارت بیشتر به پیشگاه آن حضرت نداشت، ناگزیر با مراجعتشان به مدینه موافقت کرد.
هنگامی که امام (ع) همراه فرزند گرامی خود امام جعفر صادق (ع) از قصر خلافت خارج شدند، در انتهای میدان مقابل قصر با جمعیت انبوهی روبرو گردیدند که همه نشسته بودند. امام از علت اجتماعشان جویا شد. گفتند :اینها کشیشان و راهبان مسیحی هستند که در مجمع بزرگ سالیانه خود جمع شده اند و طبق برنامه، همه ساله، منتظر اسقف اعظم خود می باشند تا مشکلات علمی خود را از او بپرسند. مسیحیان می‎گویند او زمان حواریون (شاگردان حضرت عیسی (ع) ) را درک کرده است.
مام (ع) به میان جمعیت تشریف برده، به طور ناشناس در آن مجمع بزرگ شرکت فرمود. این خبر فوراً به هشام گزارش داده شد؛ هشام افرادی را مأمور کرد تا در انجمن مزبور شرکت کنند و از نزدیک ناظر ماجرا باشند .
طولی نکشید که اسقف اعظم مسیحیان که در درون غاری سکونت داشت، وارد شد و باشکوه و احترام فراوان، در صدر مجلس قرار گرفت در حالی که بسیار پیر و سالخورده بود و از شدت پیری، ابروهایش را که به روی چشمانش افتاده بود با حریر زردی به سرش بسته بودند.
آنگاه نگاهی به جمعیت انداخت که ناگهان سیمای امام باقر (ع) توجه وی را به خود جلب نمود ، رو به امام کرد و پرسید :
“آیا شما از نصاری هستید یا از امّت مرحومه (مسلمانان) می‎باشید؟”
امام (ع): “از امّت مرحومه و جزو مسلمانان می‎باشم.”
عالم: “آیا از دانشمندان هستی یا از نادانان.”
امام (ع) : “از نادانان نیستم.”
عالم: “شما سؤال می‎کنید یا من سؤال کنم؟”
امام (ع)‎: “هر چه می خواهی بپرس؛ من آماده جوابم.”
آن عالم پیر نصرانی، رو به نصاری کرد و گفت: “این مرد از امّت محمد (ص) است و ادعای دانش دارد و می‎گوید: آنچه می‎‎خواهی سؤال کن؛من آماده جوابم. پس سزاوار است که چند مسئله از او بپرسم. ”
آنگاه رو به حضرت کرده و چنین سؤال کرد:
“خبر بده مرا از ساعتی که نه شب است و نه روز، آن چه ساعتی است؟”
امام (ع): “آن ساعت، از طلوع فجر است تا طلوع خورشید.”
عالم: “اگر آن ساعت نه از شب است و نه از روز، پس از چه ساعت‌هایی است؟ ”
امام (ع): “آن ساعت از ساعات بهشت است، لذا در آن ساعت بیماران به هوش می‎آیند و دردها ساکن می‎شوند و خداوند این ساعت را در دنیا موجب علاقه کسانی که به آخرت رغبت دارند گردانیده و از برای عمل کنندگان آخرت دلیلی واضح ساخته و برای منکرین آخرت حجتی گردانیده است.”
عالم : عجب! شما که گفتید از دانشمندان نیستید؟!
امام (ع): چنین نگفتم، بلکه گفتم از نادانان نیستم من !
عالم پرسید:
“به چه دلیل شما مسلمانان ادعا می کنید که اهل بهشت غذا می خورند و می آشامند ولی چیز زائدی برای دفع ندارند؟ آیا برای این موضوع ، نمونه و نظیر روشنی در این جهان وجود دارد ؟”
امام (ع): “مَثَل بهشتیان، مَثَل “جنین ” است که در شکم مادر می‎خورد ولی بول و غائط از او جدا نمی‎شود.”
عالم: “کاملاً درست گفتی ولی باز من سؤال کنم یا تو سؤال می‎کنی؟”
امام (ع): “هر چه می‎خواهی سؤال کن!”
عالم: “خبر بده مرا از آنچه مشهور است که میوه‎های بهشت کم نمی‎شود و هر مقدار که از آنها خورده شود، باز به حالت اول خود باقی است، آیا در دنیا هم نظیری دارد؟”
امام (ع): آری، نمونه روشن آن در عالم محسوسات آتش است . شما اگر از شعله چراغی صدها چراغ روشن کنید ، شعله چراغ اول به جای خود باقی است و از آن به هیچ وجه کاسته نمی شود !
عالم پیر نصرانی گفت: “درست گفتی و اکنون سؤالی می‎کنم که هرگز پاسخش را نتوانی گفت و آن سؤال این است:
خبر بده مرا از دو برادر دو قلوئی که در یک ساعت متولّد شدند و هر دو در یک ساعت از دنیا رفتند ولی یکی از آنها صد و پنجاه سال و دیگری پنجاه سال عمر کرد، آنها کیستند و قصه آنها از چه قرار است؟ ”
امام (ع): “آن دو پسر، “عزیز ” و “عُزَیر ” بودند؛ آن دو در یک ساعت متولّد شدند و با هم سی سال زندگی کردند، سپس خداوند “عُزیر” را قبض روح کرد و یک صد سال در صف مردگان بود، ولی “عزیز ” همچنان در دنیا زندگی می‎کرد. پس از صد سال خداوند “عُزیر” را زنده کرد و او را دوباره به دنیا برگرداند و او بیست سال با برادرش “عزیز ” زندگی کرد و سپس هر دو با هم در یک ساعت از دنیا رفتند، روی این حساب “عُزیر” پنجاه سال عمر کرد ولی “عزیز” صد و پنجاه سال عمر نمود.”
اسقف اعظم هر سؤال مشکلی که به نظرش می رسید ، همه را پرسید و جواب قانع کننده شنید و چون خود را عاجز یافت ، به شدت ناراحت و عصبانی شد و گفت:
« شما، دانشمند والا مقامی که مراتب اطلاعات و معلومات دینی او از من بیشتر است را به اینجا آورده اید تا مرا رسوا سازد و مسلمانان بدانند پیشوایان آنان از ما برتر و داناترند؟! به خدا سوگند دیگر با شما سخن نخواهم گفت و اگر تا سال دیگر زنده ماندم ، مرا درمیان خود نخواهید دید! »
این را گفت، از جا برخاست و بیرون رفت.
منبع: کتاب سیره پیشوایان/ص ۳۴۱/(با اندکی ویرایش)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


5 × شش =