آثار

چند قطعه از سیاستنامه

صفحه ۲۳۳ از ۲۶۹
حکایت چنین گویند که در زمان عمر بن عبدالعزیز قحط افتاد و مردم در رنج افتادند. قومی از عرب نزد وی آمدند و بنالیدند و
گفتند یا امیرالمؤمنین ما گوشتها و خونهای خویش بخوردیم اندر قحط یعنی لاغر شدیم و گونهها زرد شد از نیافتن طعام و
واجب ما اندر بیتالمال تو است این مال آن تو است یا آن خدای عز و جل یا آن بندگان خدای است. اگر از آن بندگان خدای
.« و تصدق علینا ان الله یجزی المتصدقین » است از آن ما است و اگر از آن خدای است خدا را بدان حاجت نیست و اگر از آن تست
تفسیر چنان است که بر ما صدقه کن که خدای تعالی مکافات کننده نیکوکاران است و اگر از آن ما است به ما ارزانی دار تا از این
تنگی برهیم که پوست بر تنهای ما خشک شد عمر بن عبدالعزیز را دل بر ایشان بسوخت و آب به چشم اندر آورد. گفت همچنین
کنم که شما گفتید هم در ساعت بفرمود تا کار ایشان بساختند و مقصود حاصل کردند و چون خواستند که برخیزند و بروند عمر
بن عبدالعزیز گفت ای مردمان کجا میروید؟ چنانکه سخن بندگان خدای با من گفتید سخن من با خدای بگوئید یعنی مرا دعا
کنید. پس اعرابیان روی سوی آسمان کردند و گفتند یا رب به عزت تو که با عمر بن عبدالعزیز آن کنی که با بندگان تو کرد.
برگرفته از کتاب زندگانی حضرت امام محمد باقر علیه السلام نوشته: حسین عمادزاده

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


هشت − 6 =